خرید بک لینک
وخداوند کلید آسمان را به کسی می بخشد که شبی، با کلید اشک چشمانش را گشوده باشد، یا با محبت اشک چشمی را بسته باشد. خوشا به حال آنان که، می بخشند بی آن که به یاد آرند و می گیرند بی آن که فراموش کنند.

برچسب: دکلمه خداوند, نویسنده: حسین محمدی تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 17:59

ای آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!

یک نفردر آب دارد می سپارد جان.

یک نفر دارد که دست و پای دائم میزند

روی این دریای تند و تیره و سنگین که میدانید.

برچسب: شعر آی آدم ها نیمایوشیج,شعر آی آدمها از نیما,شعر آی آدمها نیما, نویسنده: حسین محمدی تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 3:18

نه تو می مانی نه اندوه و نه ، هیچ یک از مردم این آبادی به حباب نگران لب یک رود ، قسم و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت غصه هم ، خواهد رفت آن چنانی که فقط ،خاطره ای خواهد ماند لحظه ها عریانند به تن لحظه خود ، جامه اندوه مپوشان هرگز نه تو می مانی نه اندوه و نه ، هیچ یک از مردم این آبادی به حباب نگران لب یک رود ، قسم و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت غصه هم ، خواهد رفت آن چنانی که فقط ،خاطره ای خواهد ماند لحظه ها عریانند به تن لحظه خود ، جامه اندوه مپوشان هرگز تو به آیینه نه

برچسب: شعر نه تو میمانی سهراب,شعر سهراب سپهری نه تو میمانی,شعر نه تو می مانی و نه اندوه از سهراب, نویسنده: حسین محمدی تاريخ: سه شنبه 23 شهريور 1395 ساعت: 19:12

صبح امروز کسی گفت به من:

تو چقدر تنهایی ...

گفتمش در پاسخ :

تو چقدر حساسی ...

تن من گر تنهاست...

دل من با دلهاست...

دوستانی دارم

برچسب: نویسنده: حسین محمدی تاريخ: سه شنبه 23 شهريور 1395 ساعت: 19:12

قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟ از کجا وز که خبر آوردی؟ خوش خبر باشی، اما، اما گرد بام و در من بی ثمر می گردی انتظار خبری نیست مرا نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس برو آنجا که تو را منتظرند قاصدک در دل من همه کورند و کرند دست بردار ازین در وطن خویش غریب قاصد تجربه های همه تلخ با دلم می گوید که دروغی تو، دروغ که فریبی تو.، فریب

برچسب: شعر قاصدک سهراب سپهری,شعر قاصدک,شعر قاصدک فریدون مشیری,شعر قاصدک هان چه خبر,شعر قاصدک یراحی,شعر قاصدک پالت,شعر قاصدک غم دارم,شعر قاصدک سهراب,شعر قاصدک با صدای اخوان,شعر قاصدک خوش خبر, نویسنده: حسین محمدی تاريخ: چهارشنبه 17 شهريور 1395 ساعت: 4:15

به دیدارم بیا هر شب، در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند
دلم تنگ است
بیا ای روشن، ای روشنتر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهیها
دلم تنگ است

بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه

در این ایوان سرپوشیده، وین تالاب مالامال
دلی خوش کردهام با این پرستوها و ماهیها
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی
بیا ای همگناه ِ من درین برزخ

بهشتم نیز و هم دوزخ

برچسب: شعر مهدی اخوان ثالث,شعر مهدي اخوان ثالث,شعر مهدی اخوان ثالث زمستان,شعر مهدی اخوان,شعر مهدی اخوان ثالث خوان هشتم,شعر مهدی اخوان ثالث چاووشی,شعر مهدي اخوان ثالث زمستان,اشعار مهدی اخوان,اشعار مهدی اخوان ثالث زمستان,اشعار مهدي اخوان, نویسنده: حسین محمدی تاريخ: چهارشنبه 17 شهريور 1395 ساعت: 4:15

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت ، سرها در گریبان است . کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را . نگه جز پیش پا را دید ، نتواند ، که ره تاریک و لغزان است . وگر دست ِ محبت سوی کس یازی ، به اکراه آورد دست از بغل بیرون ؛ که سرما سخت سوزان است . نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک چو دیوار ایستد در پیش چشمانت . نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟ مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر ِ پیرهن چرکین ! هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی... دمت گرم و سرت خوش باد ! سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای! منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغم

برچسب: زنده یاد مهدی نفر,زنده یاد مهدی صبوحی,بیوگرافی زنده یاد مهدی فتحی,مراسم بزرگداشت زنده یاد مهدی نفر, نویسنده: حسین محمدی تاريخ: چهارشنبه 17 شهريور 1395 ساعت: 4:15

حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد .

تگرگی نیست ، مرگی نیست .

صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است .

من امشب آمدستم وام بگزارم.

حسابت را کنار جام بگذارم .

برچسب: شعر,شعر غزل,شعر عاشقانه,شعر حب,شعر عن الحب,شعر نو,شعر عن الام,شعر حافظ,شعر عن الاب,شعرية, نویسنده: حسین محمدی تاريخ: چهارشنبه 17 شهريور 1395 ساعت: 4:15


می گویند:روزی مولانا ،شمس تبریزی را به خانه اش دعوت کرد.شمس به خانه ی جلال الدین رومی رفت و پس از این که وسائل پذیرایی میزبانش را مشاهده کرد از او پرسید:آیا برای من شراب فراهم نموده ای؟
مولانا حیرت زده پرسید:مگر تو شراب خوارهستی؟!
شمس پاسخ داد:بلی.

برچسب: داستان شمس و مولانا,داستانهای شمس و مولانا,داستان شمس مولانا, نویسنده: حسین محمدی تاريخ: چهارشنبه 17 شهريور 1395 ساعت: 4:15

وزن طبیعی مغز یک انسان معمولی چیزی در حدود 1300 تا 1400 گرم می باشد، چیزی در حدود یک کیسه شکر. مغز ما از فیل ها کوچکتر است. وزن مغز یک فیل چیزی در حدود 6000 گرم اندازه گیری شده است. این در حالی است که مغز انسان از مغز میمون ها بزرگتر است. 2.بشر پر حرف ترین موجود روي زمین است . اين آمار اخيرا از سوي پزشکان روسيه منتشر شده.اين محققان حد متوسط عمر بشر را هفتاد سال گرفته اند که در اين مدت انسان 13 سال حرف مي زند ، 6 سال غذا مي خورد و23 سال نيز مي خوابد .

برچسب: مطالب جالب,مطالب جالب و خواندنی,مطالب جالب روز,مطالب جالب برای تلگرام,مطالب جالب علمی,مطالب جالب و آموزنده,مطالب جالب و خواندنی کوتاه,مطالب جالب برای,مطالب جالب و خنده دار,مطالب جالب تاریخی ایران, نویسنده: حسین محمدی تاريخ: چهارشنبه 17 شهريور 1395 ساعت: 4:15

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

برچسب: نویسنده: حسین محمدی تاريخ: چهارشنبه 17 شهريور 1395 ساعت: 4:15

ای بینوا که فقر تو تنها گناه تست در گوشه ای بمیر که این راه راه تست این گونه گداخته جز داغ ننگ نیست وین رخت پاره دشمن حال تباه تست در کوچه های یخ زده بیمار و دربدر جان میدهی و مرگ تو تنها پناه تست باور مکن که در دلشان میکند اثر این قصه های تلخ که در اشک و آه تست اینجا لباس فاخر که چشم همه عذرخواه تست در حیرتم که از چه نگیرد درین بنا این شعله های خشم که در هر نگاه تست

برچسب: نویسنده: حسین محمدی تاريخ: چهارشنبه 17 شهريور 1395 ساعت: 4:15

من سکوت خویش را گم کرده ام لاجرم در این هیاهو گم شدم من که خود افسانه می پرداختم عاقبت افسانه مردم شدم ای سکوت ای مادر فریاد ها ساز جانم از تو پر آوازه بود تا در آغوش تو ، راهی داشتم چون شراب کهنه شعرم تازه بود در پناهت برگ و بار من شکفت تو مرا بردی به شهر یاد ها من ندیدم خوشتر از جادوی تو ای سکوت ای مادر فریاد ها گم شدم در این هیاهو گم شدم تو کجایی تا بگیری داد من گر سکوت خویش را می داشتم زندگی پر بود از فریاد من

برچسب: شعر مشیری,شعر مشیری عاشقانه,شعر مشیری در مورد دوست,شعر مشیری بی تو مهتاب,شعر مشیری کوچه,شعر مشیری برای نوروز,شعر مشیری در مورد بهار,شعر مشیری در مورد مادر,شعر مشیری درباره بهار,شعر مشیری گرگ, نویسنده: حسین محمدی تاريخ: چهارشنبه 17 شهريور 1395 ساعت: 4:15

چرا از مرگ می ترسید
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید
مپندارید بوم نا امیدی باز
به بام خاطر من می کند پرواز
مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است

برچسب: شعر چرا از مرگ می ترسید,اشعار فریدون مشیری چرا از مرگ می ترسید, نویسنده: حسین محمدی تاريخ: چهارشنبه 17 شهريور 1395 ساعت: 4:15

صفحه بندی